خانه » اخبار » این که پسر من نیست (داستانی واقعی)

این که پسر من نیست (داستانی واقعی)

برگ دیگری از زندگی شهدا ………. این داستان بسیار زیبا و تکان دهنده ، واقعی است

ابوریاض یکی از افسرای عراقی میگه:

توی جبهه جنوب مشغول نبرد با ایران بودیم که دژبانی من رو خواست

فرمانده مان با دیدن من خبر کشته شدن پسرم رو بهم داد

خیلی ناراحت شدم

رفتم سردخانه ، کارت و پلاکش رو تحویل گرفتم

اونا رو چک کردم ، دیدم درسته

رفتم جسدش رو ببینم

کفن رو کنار زدم ، با تعجب توأم با خوشحالی گفتم: اشتباه شده ، اشتباه شده ، این فرزند من نیست

افسر ارشدی که مأمور تحویل جسد بود گفت:

این چه حرفیه می زنی؟ کارت و پلاک رو قبلا چک کردیم و صحت اونها بررسی شده

هر چی گفتم باور نکردند

کم کم نگران شدم با مقاومتم مشکلی برام پیش بیاد

من رو مجبور کردند که جسد را به بغداد انتقال بدم و دفنش کنم

به ناچار جسد رو برداشتم و به سمت بغداد حرکت کردم

می خواستم اون رو توی قبرستان شهرمون به خاک بسپارم

اما وقتی به کربلا رسیدم ، به دلم افتاد نروم بغداد و اون جوون رو توی کربلا دفن کنم

چهره ی آروم و زیبای اون جوون که نمی دونستم کدوم خانواده انتظارش رو می کشیدن ، دلمو آتیش زد

خونین و پر از زخم ، اما آروم و با شکوه آرمیده بود

توی کربلا دفنش کردم و رفتم

… سال ها از آن قضیه گذشت و ماجرای اون جوون و مدارک بچه ی من برام سوال مانده بود

بعد از جنگ فهمیدم پسرم زنده است و اسیر ایرانی ها بوده

وقتی آزاد شد و اومد خونه ، اولین سوالی که ازش پرسیدم این بود که:

چرا کارت و پلاکت رو داده بودی به اون جوون ایرانی؟

وقتی داستان مربوط به کارت و پلاکش رو برایم تعریف کرد ، مو به تنم سیخ شد

پسرم گفت: من رو یه جوون بسیجی خوش سیما اسیر کرد

با اصرار ازم خواست که کارت و پلاکم رو بهش بدم

وقتی بهش دادم ، اصرار کرد که راضی باشم

بهش گفتم در صورتی راضی ام که بگی برای چی میخای

اون بسیجی گقت: من دو یا سه ساعت دیگه شهید میشم

قراره توی کربلا در جوار مولا و اربابم حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام دفن بشم

می خوام با این کار مطمئن بشم که تا روز قیامت توی حریم بزرگترین عشقم خواهم آرمید…

چقدر آرزوهامون با هم فاصله داره جوانمرد

آرزو کردی کنار آقات دفن بشی؟!

شرمنده ام ! شرمنده ی تو ! شرمنده ی خدا ، شرمنده ی خودم

حرفی برا گفتن ندارم

shahid

درباره شــهریاری

من معّلــم هستم آنچه خــود آموختم باسـخاوتمندی به تو می آموزم به تــو می آموزم الـف ایمان را تا که روحت با آن نور صیقل یابد به تو می آمــوزم که چطور عشق را در دل خود ضرب کنی و سپس برهـمگان تقسیمش و چطور نامساویــها را به تساوی بکشی به تو می آموزم لحظه های گذران هستی چه بهایی دارند هر زمان گلبرگی از عمر منو تو به زمین می افتد پس بیا بوی خوش خـوبی را به همه هدیه کنیم نــوگلم ... فررنــدم ... ای سراپا همه شوق ای سـراپا همه شور ... تو بخواه ... تو بپـرس تا که تـعریف کنم بی نهایت ها را ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *