خانه » اسلاید » بهانه ای برای یک لبخند…

بهانه ای برای یک لبخند…

انگار حتماً باید آسمان به زمین بیاید، باید اتفاق خاصی بیفتد. مثلاً

معجزه ای رخ دهد که از زندگی لذت ببریم.

گاهی آنقدر در روزمرگی غرق می شویم که فراموش مان میشود ساده

ترین داشته های ما شاید آرزوی فرد دیگری باشد.

ما از امر و نهی پدر کلافه باشیم و دیگری در آرزوی شنیدن صدای پدرش.

ما از باب میل نبودن غذا به جان مادرمان غر بزنیم و دیگری در حسرت

صدا کردن نامش و شنیدن جواب.

صدای زنگ تلفن از خواب بعد از ظهر بیدار مان کند و ما از بد خواب شدن

بنالیم و دیگری تشنه ی شنیدن صدای آشنا از پشت گوشی تلفن است.

همیشه شاکی هستیم انگار…

از گرما می نالیم. از سرما فرار می کنیم.

در جمع، از شلوغی کلافه می شویم و در خلوت،

از تنهایی بغض میکنیم.

تمام هفته منتظر رسیدن روز تعطیل هستیم و آخر هفته هم بی

حوصلگی مان را گردن غروب جمعه می اندازیم.

شاید بهتر باشد گاهی فکر کنیم تمام زندگی مان معجزه است. همین

که می خوابیم، بیدار می شویم، نفس می کشیم. همین که خورشید

طلوع می کند، مهتاب می تابد، باران بی منت می بارد و هنوز می شود

کسی را دوست داشت.

تمام این ها بهانه ی ساده ای است برای یک لبخند…

درباره شــهریاری

من معّلــم هستم آنچه خــود آموختم باسـخاوتمندی به تو می آموزم به تــو می آموزم الـف ایمان را تا که روحت با آن نور صیقل یابد به تو می آمــوزم که چطور عشق را در دل خود ضرب کنی و سپس برهـمگان تقسیمش و چطور نامساویــها را به تساوی بکشی به تو می آموزم لحظه های گذران هستی چه بهایی دارند هر زمان گلبرگی از عمر منو تو به زمین می افتد پس بیا بوی خوش خـوبی را به همه هدیه کنیم نــوگلم ... فررنــدم ... ای سراپا همه شوق ای سـراپا همه شور ... تو بخواه ... تو بپـرس تا که تـعریف کنم بی نهایت ها را ...

مطلب پیشنهادی

دستهای بسته؛ بالهای گشوده/ به یاد ۱۷۵ غواص شهید دست بسته‌ی نهر ابوفلوس

می‌شود بدون جراحت هم شهید شد. شاید این را بگویند «زنده‌به‌گور»؛ اما مگر کدام شهید، ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *