خانه » معـلم » دانستنی های معلم » نگرش یک معلم

نگرش یک معلم

برادر و خواهر معلم! در حالی که فرصت ها چون ابر می گریزند تا بحال با طرح چند سؤال از خویش ابرهای بارور در گذر زمان را به باریدن و سیراب کردن ، واداشته ای تا در بارش زلال آن به “رویش” و “فلاح” برسی؟ که…. “که هستی ، چه می کنی ، برا ی که کار می کنی، چرا کار می کنی ، در کجا هستی ، به کجا می خواهی بروی ، به کجا رسیده ای و به کجا رسانده ای”؟!! بگذار صمیمانه از تو بپرسم این سؤال را که راستی ((چرا معلم شده ای؟)) آیا در طلب یک کار به اصطلاح بی دردسر و با چند ماه تعطیلی با مزد و مواجب بوده ای؟ اگر چنین است در خویش تجدید نظر کن و مسئولیت خدایی و انسانیت را به خاطر آور ، که تو همانند یک کارمند اداره نیستی. تو با انسان هایی سرو کار داری که بسیاری از مسائل زندگی شان را از تو می آموزند، اعمال و حرکت های تو را الگو قرار می دهند. بخش عظیمی از شخصیت شان را “حرف ها” و “رفتار تو” می سازد. اگر فاسد باشی نسل هایی را فاسد کرده ای و اگر صالح باشی نسل ها را اصلاح کرده ای. معمولا سؤال می شود که در کلاس چگونه باید بود؟ در حالی که سؤال مهمتر این است که اساسا چرا باید معلم بود؟ ما تا نقش انسان در هستی را درک نکرده باشیم ، نقش معلم در کلاس را نخواهیم فهمید. تا چرا بودن انسان پاسخ نگیرد ، چگونه بودن او جواب نخواهد گرفت. معلمی که بر اساس شناخت هایش عشق به کار یافت تحرک هم خواهد یافت و بنابراین کار اول من و تو این می شود که خود را بسازیم، زیرا دیگر سازی ممکن نیست تا خود سوزی صورت نگرفته باشد. خود سازی نمی شود مگر این که انسان شهامت خودسوزی را بیابد و با دست توانای خویش شعله ای برافروزد، کثافت ها و آلودگی های وجودیش را بسوزاند و تولدی تازه بیابد. افسوس که ما پیش از آنکه از آلودگی ها پاک شده باشیم بر خویش عطر پاشیده ایم و خویشتن را جز آنکه هستیم به دیگران معرفی کرده ایم. ما به جای آنکه رنگ خدا را گرفته باشیم ، به خدا رنگ زده ایم. چگونه می خواهیم دیگران را بسازیم و از اسارت ها رها سازیم در حالی که هنوز خویش را نساخته ایم؟ ما که خود اسیریم چگونه سخن از آزاد کردن دیگران می گوییم؟!

برگرفته از کتاب تربیت کودک نوشته استاد علی صفائی حائری

درباره شــهریاری

من معّلــم هستم آنچه خــود آموختم باسـخاوتمندی به تو می آموزم به تــو می آموزم الـف ایمان را تا که روحت با آن نور صیقل یابد به تو می آمــوزم که چطور عشق را در دل خود ضرب کنی و سپس برهـمگان تقسیمش و چطور نامساویــها را به تساوی بکشی به تو می آموزم لحظه های گذران هستی چه بهایی دارند هر زمان گلبرگی از عمر منو تو به زمین می افتد پس بیا بوی خوش خـوبی را به همه هدیه کنیم نــوگلم ... فررنــدم ... ای سراپا همه شوق ای سـراپا همه شور ... تو بخواه ... تو بپـرس تا که تـعریف کنم بی نهایت ها را ...

مطلب پیشنهادی

دانش آموز چگونه خلاق می شود؟

به گزارش گروه فرهنگی نوگل باغ ؛ کودکان امروز، لازم است بزرگسالانی خلاق و مبتکر ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *